محمد خزائلى
144
شرح بوستان ( فارسى )
غم و شادمانى نماند و ليك ، * جزاى عمل ماند و نام نيك كرم پاى دارد ، نه ديهيم ( 1 ) و تخت * بده كز تو اين ماند ، اى نيكبخت مكن تكيه بر ملك و جاه و حشم ، * كه پيش از تو بودست و بعد از تو ، هم ( 2 ) خداوند ( 3 ) دولت غم دين خورد * كه دنيا بههرحال مىبگذرد نخواهى كه ملكت برآيد بهم ، * غم ملك و دين هر دو بايد بهم زرافشان ، چو دنيا نخواهى گذاشت * كه سعدى درافشاند اگر زر نداشت ( 4 ) حكايت ( 28 ) [ حكايت كنند از جفاگسترى . . . . ] حكايت كنند از جفاگسترى ، * كه فرماندهى داشت بر كشورى در ايام او روز مردم چو شام * شب از بيم او خواب مردم حرام همه روز ، نيكان ازو در بلا * به شب دست پاكان ازو بر دعا گروهى بر شيخ آن روزگار ، * ز دست ستمگر گرستند ( 5 ) زار : كه اى پير داناى فرخنده راى ، * بگو اين جوان را : بترس از خداى به گفتا : دريغ آيدم نام دوست ( 6 ) * كه هركس نه در خورد پيغام اوست كسى را كه بينى ز حق بر كران ، * منه با وى ، اى خواجه ، حق در ميان